بسیج پایگاه عاشقان اباعبد الله:خ ـ شریعتی ـ باغ صبا ـ بن بست نوریانیاد یاران سفر کرده به خیر . . . معراجیان از شط خون معراج کردند با داغ خود صبر مرا تاراج کردند یاران من رفتند و من در خواب ماندم در خواب سنگین با دلی بی تاب ماندم یاران من در کار خود هشیار بودند هرچند مست از باده ی ایثار بودند یاران من جان بر سر باور نهادند بر خط ایمان دست و پا و سر نهادند یاران من رفتند و من مهجور ماندم من با جهانی آرزو در گور ماندمشهید همت : با خدای خود پیمان بستم تا آخرین قطرة خونم، در راه حفظ و حراست این انقلاب الهی یک آن آرام و قرار نگیرم. شب و روز بدون وقفه در راه اعتلای کلمه‌الله و بسط فرهنگ اسلامی تلاش نمایم، به همین سبب سلاح به شانه گرفتم و رو به جبهه‌های خونین نمودم.


:: خانه

:: مديريت وبلاگ

:: پست الکترونيک

:: شناسنامه

:: کل بازديدها: 2209

:: بازديدهاي امروز :0

::  RSS 

vموضوعات وبلاگ

vدرباره من

مادر نمير! - (عطش)تو رانيز کربلايي ست که تشنه خون توست

مدير وبلاگ : حسين[10]
نويسندگان وبلاگ :
دوست ناباب
دوست ناباب (@)[0]

یکی از همسنگران
یکی از همسنگران (@)[8]


vلوگوي وبلاگ

مادر نمير! - (عطش)تو رانيز کربلايي ست که تشنه خون توست

vاشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

vوبلاگ دوستان

vمطالب قبلي

سوابق عطش [11]

:: کل بازديدها: 2209

:: بازديدهاي امروز :0

::  RSS 

+ مادر نمير!

چهارشنبه 9/3/1386 :: ساعت 3:53 عصر

مادر نمير! مردن براي تو زود است و يتيمي براي ما زودتر.
يا فاطمه من عقده دل وا نکردم ....ما هنوز کوچکيم، از آب و گل در نيامده‌ايم. هنوز سرهايمان طاقت گرد يتيمي ندارد.
نهال تا وقتي که نهال است احتياج به گلخانه و باغبان دارد، تاب سوز و سرما و باد و طوفان را نمي‌آرد، و ما از نهال کوچک‌تريم و از غنچه ظريف‌تر.
اما نه، نمان براي محافظت از ما، نمان براي اين‌که از ما مراقبت کني.
تو خود اکنون نياز به تيمار داري. بمان براي اين‌که ما تو را بر روي چشم‌هاي خود مداوا کنيم.
تو اکنون به کشتي نجات طوفان‌زده‌اي مي‌ماني که که به سنگ کينه جهال غريق، شکسته‌اي و پهلو گرفته‌اي.
بمان براي اين که ما بي‌مادر نباشيم. بمان براي اين که ما مادري چون تو داشته باشيم.
مي‌دانم که خسته‌اي، مي‌دانم که مصيبت بسيار ديده‌اي، زجر بسيار کشيده‌اي، غم بسيار خورده‌اي و مي دانم که به رفتن مشتاق‌تري تا ماندن و به آن جا دلبسته‌تري تا اين جا.
اما تو خورشيدي مادر! بمان! به خفاشان نگاه نکن، اين کوري مسري و مزمن دلت را مکدر نکند، تو به خاطر همين چند چشم که آفتاب را مي‌فهمند بمان.
مي‌دانم که تو به دنبال چشمي براي ديدن و دلي براي فهميدن گشتي و نيافتي.
من با چشم هاي کودکانه خود شاهد بودم که تو با آن حال نزار، سوار بر مرکب مي‌شدي و به همراه پدرم علي و دو برادرم حسن و حسين، شبانه بر در خانه‌هاي تک‌تک مهاجرين و انصار مي‌رفتيد و آنها را به دريافتن حقيقت ، دعوت مي‌کرديد.
... اما مرد نبودند، به عهد خود وفا نکردند، بهانه آوردند، بهانه‌هايي که حتي کودکانشان را مي‌خنداند و دل بزرگان را به آتش مي‌کشيد...
پدر که خود اسوه صلابت بود، از اين همه استواري تو لذت مي‌برد، اما دلش از مشاهده حال و روز تو خون بود. زني هيجده ساله، اما اين طور مريض و رنجور و خسته.
خدا بکشد دشمنان تو را مادر! که در طول چند ماه با سوهان خباثت، رشته حيات تو را بريدند. ام‌کلثوم به فداي چشم‌هايي که لحظه به لحظه بي‌فروغ‌تر مي‌شوند...

¤نويسنده: حسين

همسنگرهاي با صفا()

هر انسانی را لیله القدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و «حر» را نیز شب قدر اینچنین پیش آمد «عمر بن سعد» را نیز من و تو را هم پیش خواهد آمد...................................