| |  | | :: خانه :: مديريت وبلاگ :: پست الکترونيک :: شناسنامه :: کل بازديدها: 2209 :: بازديدهاي امروز :0 :: RSS vموضوعات وبلاگ vدرباره من مدير وبلاگ : حسين[10] نويسندگان وبلاگ :
 دوست ناباب (@)[0]
 یکی از همسنگران (@)[8]
vلوگوي وبلاگ vاشتراک در خبرنامه vوبلاگ دوستان vمطالب قبلي سوابق عطش [11] :: کل بازديدها: 2209 :: بازديدهاي امروز :0 :: RSS |
| + مادر نمير! | چهارشنبه 9/3/1386 :: ساعت 3:53 عصر | مادر نمير! مردن براي تو زود است و يتيمي براي ما زودتر.
ما هنوز کوچکيم، از آب و گل در نيامدهايم. هنوز سرهايمان طاقت گرد يتيمي ندارد. نهال تا وقتي که نهال است احتياج به گلخانه و باغبان دارد، تاب سوز و سرما و باد و طوفان را نميآرد، و ما از نهال کوچکتريم و از غنچه ظريفتر. اما نه، نمان براي محافظت از ما، نمان براي اينکه از ما مراقبت کني. تو خود اکنون نياز به تيمار داري. بمان براي اينکه ما تو را بر روي چشمهاي خود مداوا کنيم. تو اکنون به کشتي نجات طوفانزدهاي ميماني که که به سنگ کينه جهال غريق، شکستهاي و پهلو گرفتهاي. بمان براي اين که ما بيمادر نباشيم. بمان براي اين که ما مادري چون تو داشته باشيم. ميدانم که خستهاي، ميدانم که مصيبت بسيار ديدهاي، زجر بسيار کشيدهاي، غم بسيار خوردهاي و مي دانم که به رفتن مشتاقتري تا ماندن و به آن جا دلبستهتري تا اين جا. اما تو خورشيدي مادر! بمان! به خفاشان نگاه نکن، اين کوري مسري و مزمن دلت را مکدر نکند، تو به خاطر همين چند چشم که آفتاب را ميفهمند بمان. ميدانم که تو به دنبال چشمي براي ديدن و دلي براي فهميدن گشتي و نيافتي. من با چشم هاي کودکانه خود شاهد بودم که تو با آن حال نزار، سوار بر مرکب ميشدي و به همراه پدرم علي و دو برادرم حسن و حسين، شبانه بر در خانههاي تکتک مهاجرين و انصار ميرفتيد و آنها را به دريافتن حقيقت ، دعوت ميکرديد. ... اما مرد نبودند، به عهد خود وفا نکردند، بهانه آوردند، بهانههايي که حتي کودکانشان را ميخنداند و دل بزرگان را به آتش ميکشيد... پدر که خود اسوه صلابت بود، از اين همه استواري تو لذت ميبرد، اما دلش از مشاهده حال و روز تو خون بود. زني هيجده ساله، اما اين طور مريض و رنجور و خسته. خدا بکشد دشمنان تو را مادر! که در طول چند ماه با سوهان خباثت، رشته حيات تو را بريدند. امکلثوم به فداي چشمهايي که لحظه به لحظه بيفروغتر ميشوند...
| | ¤نويسنده: حسين همسنگرهاي با صفا() | | |  | | | | |