بسیج پایگاه عاشقان اباعبد الله:خ ـ شریعتی ـ باغ صبا ـ بن بست نوریانیاد یاران سفر کرده به خیر . . . معراجیان از شط خون معراج کردند با داغ خود صبر مرا تاراج کردند یاران من رفتند و من در خواب ماندم در خواب سنگین با دلی بی تاب ماندم یاران من در کار خود هشیار بودند هرچند مست از باده ی ایثار بودند یاران من جان بر سر باور نهادند بر خط ایمان دست و پا و سر نهادند یاران من رفتند و من مهجور ماندم من با جهانی آرزو در گور ماندمشهید همت : با خدای خود پیمان بستم تا آخرین قطرة خونم، در راه حفظ و حراست این انقلاب الهی یک آن آرام و قرار نگیرم. شب و روز بدون وقفه در راه اعتلای کلمه‌الله و بسط فرهنگ اسلامی تلاش نمایم، به همین سبب سلاح به شانه گرفتم و رو به جبهه‌های خونین نمودم.


:: خانه

:: مديريت وبلاگ

:: پست الکترونيک

:: شناسنامه

:: کل بازديدها: 2210

:: بازديدهاي امروز :1

::  RSS 

vموضوعات وبلاگ

vدرباره من

سوابق عطش - (عطش)تو رانيز کربلايي ست که تشنه خون توست

مدير وبلاگ : حسين[10]
نويسندگان وبلاگ :
دوست ناباب
دوست ناباب (@)[0]

یکی از همسنگران
یکی از همسنگران (@)[8]


vلوگوي وبلاگ

سوابق عطش - (عطش)تو رانيز کربلايي ست که تشنه خون توست

vاشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

vوبلاگ دوستان

vمطالب قبلي

سوابق عطش [11]

:: کل بازديدها: 2210

:: بازديدهاي امروز :1

::  RSS 

   1   2      >

+ ما اخراجي ها . . .

سه‏شنبه 4/2/1386 :: ساعت 2:18 عصر


چرا اخراجي ها را همه ديدند؟


 داستان از اونجا شروع شد که اول خلقت از بهشت اخراج شديم . آن از اخراجي بودنم خسته شدمموقعي که پيامبر از غار خارج شد و اقوام و نزديکانش را دعوت کرد در بين اخراجي ها به مخالفتش برخواستيم.وقتي در بدر به نبرد فرخوانده شديم اخراجي بودنمان بر خودمان ثابت شد....وقتي حق امامت غصب شد با خراجي ها هم صدا شديم.وهنگاهي که به حق قيام کرد خوارج گشتيم....شب دهم محرم شصت هجري هنگامي که فرزندش حسين(ع) روي برگرداند و خيمه را تاريک کرد در سياهي شب با ساير اخراجي ها در ظلمات شب گريختيم و ...قصه را کوتاه کنم هزار و چهارصد سال بعد وقتي باز حق و باطل در جبهه ها به مصاف هم رفتند درس و خانواده و هزاردليل ديگر تراشيديم تا مبادا از اين اخراجي بودنمان پشيمان شويم و کمي وجدانمان آزرده شود.با تبليغاتي که از اين فيلم شد همه فهميديم که داستان داستان عده اي اخراجيست .کنجکاو شديم بفهميم آنها چه ميشوند شايد ما هم چنان شويم.پس همه فيلم رو ديديم ولي نشد.انگار کارگردانش هم فهميده چون شنيدم ادامه اش رو هم داره ميسازه.ديگه دوست خوب قديمي نيستي!آيا هنوز برادريم


برگرديم به حال خودمون راستش براي من يکي ديگه اين اخراجي  بودن کسالت بار و سنگين شده آرزو دارم نه مثل قهرمانهاي تو فيلم بلکه مثل آن سرداري که وقتي او هم از اخراجي بودنش احساس کسالت و تنگي کرد کفشهايش را به گردن آويخت و چشمها و دستهايش را بست و صورت بر زمين گذاشت و تا "ارفع راسک"نشنيد سر بلند نکرد و تا سرش را بر زانوي مولايش احساس نکرد جان نداد .من هم چنين حسن عاقبتي داشته باشم.


دلم براي کربلا خيلي تنگ شده . . .                


¤نويسنده: حسين

همسنگرهاي با صفا()

+ اخراجي ها

سه‏شنبه 21/1/1386 :: ساعت 9:40 عصر

بسمه تعالي


ديشب وقتي مي خواستم براي دومين بار فيلم اخراجي ها را به کارگرداني مسعود ده نمکي را ببينم تصميم گرفتم از زاويه ديگري به اين فيلم نگاه کنم. وقتي مي خواستم دفعه اول اين فيلم را ببينم با اين ذهنيت به سينما رفتم که يک فيلم طنز با     مو ضوع دفاع مقدس است.و شايد زياد به ديالوگهاي فيلم توجهي نداشتم. ولي ديشب قسمتي از فيلم ذهن مرا خيلي به خود مشغول کرد و ان انجايي بود که سيد جواد هاشمي بعد از اينکه نتوانست(اخراجي ها) را سر راه بياورد در مقابل بازخواست فرمانده خود گفت: اگر قرار است کسي اخراج شود اون منم نه اينها. چون من خودم خوب نبودم نتونستم اينها را درست کنم. وخودش خودش را تنبيه کرد وبشين پاشو رفت. و اگر کسي فکر مي کنه همچين شخصيتهايي (مجيد سوزوکي و دوستانش) وجود نداشته اند بايد صحبتهاي ديشب مسعود ده نمکي در برنامه عبور شيشه اي را مي ديد که ميگفت من يه رفيق داشتم به نام سعيد سوزوکي که تو همين حال و احوال ها بوده و عاقبت شهيد مي شوذ. حالا اين موضوع ذهن مرا خيلي به خودش مشغول کرده است که مجيد سوزوکي ها ازما جلوتر بزنند و ما هنوز اندر خم يک کوچه باشيم.


 


 


 


 


¤نويسنده: یکی از همسنگران

همسنگرهاي با صفا()

+ فرار تا کي؟

دوشنبه 21/12/1385 :: ساعت 12:15 صبح


بسمه تعالي


يکشنبه 20 اسفند85 دانشگاه امام صادق(ع)


وقتي که مي خواستي از درب اصلي دانشگاه وارد شوي مي فهميدي که يه خبري تو دانشگاه هست چند نفر با بي سيم جلوي در دانشگاه ايستاده بودند و وقتي وارد دانشگاه مي شدي تابلوهاي همايش و پرچمهاي کشورهاي اسلامي جلب توجه مي کرد. ان موقع بود که مي فهميدي موضوع از چه قرار است و اين همه کنترل و نظارت براي همايش است.


ولي يک سوال به ذهنت خطور مي کرد و ان اين بود که اينهمه کنترل و ايجاد جو پليسي و امنيتي براي چند تا مهمان خارجي که همگي هم شخصيتهاي علمي مي باشند ايجاد شده است؟ خودت مي تونستي جواب خودت رابگي. پس قرار است از مسئولين نظام تشريف بياورند.


به سر کلاس مي روي و ساعت 9:30 از کلاس خارج مي شوي اولين چيزي که جلب توجه مي کند بيانيه بسيج دانشجويي دانشگاه است. ان موقع است که مي فهمي که قرار است اقاي هاشمي رفسنجاني رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام تشريف بياورند. و حضور دانشجويان هم در اين همايش هم ممنوع است و دانشجويان در اعتراض به اين کار و درخواست از اقاي هاشمي براي پاسخگويي به سوالات دانشجويان در جلوي مکان همايش تجمع کردند.حدودا 200نفر از دانشجويان در اين تجمع حضور داشتند.


بعد از دقايقي مسئولين دانشگاه با حضور در جمع دانشجويان خواستند که به تجمع پايان دهند و اين کار را به صلاح نمي دانستند. باز هم محافظه کاري و تسامح.


حدود ساعت 10:10که مي شود ماشين اقاي هاشمي(يک عدد بنز ) همراه با ماشينهاي اسکورت به درب پايين رفته و اقاي هاشمي از انجا... مي کند.


بعد از رفتن ايشان وارد محل همايش مي شوي ميزهاي پذيرايي که مملو از شيريني و چاي و نسکافه و...است.وفرشهاي قرمزي که براي اقايان پهن شده است را مي بيني.


اينجا بود که ياد حضور اقاي احمدي نژاد در دانشگاه که همين 3 ماه پيش بود افتادم که با کمترين حفاظت وارد دانشگاه شد و به اتاق دانشجويان هم رفت.و از ساعت 8تا12 به سوالات دانشجويان پاسخ دادند.


هر 2مسئولند اما اين کجا ان کجا


¤نويسنده: یکی از همسنگران

همسنگرهاي با صفا()

+ 18+ و صفاتي که از موصوف شدن به آنها پريشان و پشيمانم

يکشنبه 3/10/1385 :: ساعت 6:33 عصر


چند روز پيش که داشتم وبگردي مي کردم(همون ولگردي خودمون) ديدم توي همه لينکها 18+ ديده ميشه و حتما بهتر از من ميدونيد که اين لينکها چه نوعي هستند.و همين موضوع دليلي بود که  اين مطلب رو که براي دل خودم تو سررسيدم نوشته بودم اينجا هم بنويسم.


يا جوادالائمه شنيده ام که جوان ترين امام بودي پس شايد حرفهاي دلمو با شما راحت تر بتونم بگم.


بار ها شنيده ام که در کودکي از امام و محبوبت دور شدي ولي در واپسين لحظات بر بالينش رسيدي و من نيز از زماني که خود را شناختم فهميدم که من نيز چنين ام اما هنوز در فراغ ميسوزم.


آمده است که در کودکي  مسئوليت سنگين امامت بر دوشتان نهادند وچه زيبا اين ماموريت به انجام رساندي.و من نيز مسئوليتي سنگين بردوش دارم که چون درماندگان در زير آن خرد شده ام.


شنيده ام که با وجود جواني ات به محک بزرگان سنجيده شدي ودر هر آزمون سربلند و مظفر گشتي.ومن نيز بار ها آزموده شدم و هر بار سرافکنده باز آمدم.


وشنيده ام . . .


اما من . . .


صفاتي که از موصوف شدن به آنها پريشان و پشيمانماما ربط دو مطلب فوق: 18+ چه مخاطب هايي دارد و مختص چه گروهي است؟ اگر جواني اين است که از آن بيزارم.که گفته اند در زمان بايزيد به گبري گفتند چرا اسلام نمي آوري ؟گفت اگر اسلام اين است که بايزيد دارد توتنايي آنرا ندارم واگر آني است که شماداريد مرا به آن نيازي نيست.و من نيز بر اين باورم که اگر جواني آن است که تقي(ع) داشت من نميتوانم ولي به آن مشتاقم ولي اگر آني است که شما ميپنداريد از آن بيزارم .


اما حرف دلم :يا جوادالائمه شنيده ام که به طعم  زهر جام شهادت نوشيديد و باز شنيده ام که از آثار زهر عطش است پس شما منظورم را از عطش بهتر از ديگران درک ميکنيد و نيز شنيده ام که جواد شخصي را گويند که حتي اگر به دروغ هم چيزي از او طلب کنيد دريغ نميکند.پس عطش مرا به وصال فرزندت سيراب کن.







همه دوست دارن به صفاتي مثل خونگرمي شجاعت بافرهنگ ِبانشاط خوش صحبت خوش تيپ و ... شناخته بشن.من هم مثل بقيه.اما به لطف فراغتي که چند وقته پيدا کردم راجح به اين علائق وقتي کمي تامل کردم ديدم نه تنها از موصوف شدن به اين صفات خوشنود نمشم بلکه از مبتلا شدن به اونها پريشان و پشيمون هستم.


فهميدم وقتي همه دورم جمع ميشن و با همه طيفي رفاقت دارم و تو خيلي محافل جايي دارم  علتش خونگرم بودن و بامرام بودن يا جذاب بودنم نيست بلکه چون خصلتي منافق گونه پيدا کردم و ديگه اون ارزشهاي انتخاب دوست رو فراموش کردم.


اگه به معتدل بودن شناخته ميشم علتش آرامش دروني ام نيست بلکه ديگه نسبت به ارزشهام بي تفاوت شدم وديگه همه چيز رو خاکستري مي بينم و مثل قديم فرق بين سياه و سفيد رو نميفهم .اگه شجاعت معروف شدم به خاطر اينه که ديگه حرمت شکني برام راحت شده .اگه بانشاط شدم چون تمام اوقاتم رو به غفلت مي گذرونم اگه اجتماعي بودن شناخته شدم چون ديگه همرنگ جماعت شدم و توي آداب و رسومشون غرق شدم.اگه ميگن متدين هستم زيرا اهل تظاهر و ريا شدم .و اگه . . .


حالا مي فهمم چرا بعضي از بزرگان سعي داشتن گمنام و تنها باشن .خلاصه و  جان مطلب در حديثي داريم: در بين جماعت باش نه با جماعت.


آيا  حديث حاظر و غايب شنيده اي    خودش در بين جمع و دلش جاي ديگر است


¤نويسنده: حسين

همسنگرهاي با صفا()

+ دل بخشنامه

شنبه 13/8/1385 :: ساعت 11:20 صبح

پسر داييم تازه رفته بود کلاس اول داشت چيزايي روکه ياد گرفته بود برام تعريف مي کرد که ...
خلوت دل نيست جاي صحبت اغياريادش به خير کلاس اولي که بودم از اولين چيزايي که يادمون دادن بخش کردن بود.معلم مي گفت: دن...يا چندبخشه همه ميگفتيم دوبخشه دوباره مي گفت:دوست...چند بخشه همه ميگفتيم يه بخشه ميگفت: من..زل چند بخشه؟همه ميگفتيم دوبخشه حالا من مي پرسم دل چند بخشه؟اگه بلد باشي ميگي يه بخشه.يعني بايد يه بخش باشه!
اما واقعا يه بخشه ؟ يا دل ما هزار بخشه ؟و هر بخشش مال يکي و يه چيزيه ؟
هيچ ميدوني اگه بيشتر از يک بخش باشه ممکنه هرچي توي دلت بياد جز خدا؟
هيچ ميدوني درستش هم همينه که يه بخش باشه وگرنه يه جاي کار ايراد داره؟
هيچ ميدوني حسين هم يه بخشه وتنها تو دلي جاداره که اون هم يه بخشي باشه؟
هيچ دوست داري بيدل بشي تا خيالت از دنيا و زرق وبرقش واهاليش راحت بشه؟
پس بيا باهم همت کنيم و بخشهاي دلهامونو هر جا گرو گذاشتيم آزاد کنيم و يکجا بديمش دست خودش تا هرچي ميخواد باهاش بکنه.بسم الله





سبب توبه او آن بود که او مردي سخت با جمال بود و دنيادوست و مال بسيار داشت و دردمشق ساکن بود و مسجد جامع دمشق که معاويه بنا کرده بود و آن را وقف بسيار بود . مالک را طمع آن بود که توليت آن مسجد بدو دهند . پس برفت و در گوشه مسجد سجاده بيفگند و يک سال پيوسته عبادت مي کرد به اميد آنکه هر که او بديدي در نمازش يافتي .و با خود مي گفت :اي منافق ! تا يکسال برين برآمد و شب از آنجا بيرون آمدي و به تماشا شدي . يک شب به طربش مشغول بود ، چون يارانش بخفتند آن عودي که مي زد از آنجا آوازي آمد که :يا مالک مالک ان لاتئوب . يا مالک تو را چه بود که توبه نمي کني ؟ چون آن شنيد دست از آن بداشت . پس به مسجد رفت ، متحير با خود انديشه کرد . گفت :يک سال است تا خدايرا مي پرستم به نفاق ، به از آن نبود که خدايرا باخلاص عبادت کنم و شرمي بدارم از اين چه مي کنم ، و اگر توليت به من دهند نستانم .
اين نيت بکرد و سر به خداي تعالي راست گردانيد ، آن شب با دلي صادق عبادت کرد . روز ديگر مردمان باز پيش مسجد آمدند . گفتند:در اين مسجد خللها مي بينيم . متولي بايستي تعهد کردي .
پس بر مالک اتفاق کردند که هيچ کس شايسته تر از او نيست . و نزديک او آمدند و در نماز بود . صبر کردند تا فارغ شد .
گفتند :به شفاعت آمده ايم تا تو اين توليت قبول کني .
مالک گفت :الهي تا يکسال تو را عبادت کردم به ريا ، هيچکس در من ننگريست . اکنون که دل به تو دادم و يقين درست کردم که نخواهم بيست کس به نزديک من فرستادي تا اين کار در گردن من کنند . به عزت تو که نخواهم . آنگه از مسجد بيرون آمد و روي در کار آورد و مجاهده و رياضت پيش گرفت تا چنان معتبر شد و نيکو روزگار 




هيچ مسلماني، پس از بهره اسلام آوردن، بهره اي همچون برادري خدايي به دست نياورده است . ( رسول خدا صلي الله عليه و آله )
 

¤نويسنده: حسين

همسنگرهاي با صفا()

+ بنازم به بزم محبت . . .

پنجشنبه 20/7/1385 :: ساعت 6:29 صبح


راز فراموش شده


يه برق خاصي تو چشماش بود هر چي کردم نتونستم جلو خودمو بگيرم رفتم جلو ازش پرسيدم چرا برعکس همه بنازم به بزم محبت که آنجا گدايي به شاهي مقابل نشيندخوشحالي؟ گفت بيا جلو تا راز اين شوق رو بهت بگم. اين سفره اي که تو الان کنارش نشستي مال بزرگ اين دياره که رسمش اينه که تو اين ايام سفره پهن ميکنه و همه سائل هاي اين ديار به اين ضيافت دعوتن و هميشه سفره اش پر از نعمته و هرکي هرقدر بخواد تو اين خوان نعمت هست و همه چشمشون به دست اون بزرگه .اما امشب سفره مثل هر شب نيست. امشب برعکس هميشه وفور نعمت نيست و به همه نرسيد . گفتم خب اينکه ذوق کردن نداره!. گفت رازش همينه!. چند وقت پيش هم همين اتفاق افتاد.وقتي ديدم برايم چيزي تو سفره نيست به خودم گفتم بلند شم و مثل بقيه با دلخوري برم در خونه يکي ديگه . اما تا اومدم بلند بشم چشمم به صاحب سفره افتاد . چنان محو جمالش شدم که گرسنگيم يادم رفت از اون به بعد ديگه سفره و محتواش برام بهانه ديدن اون شده . گفتم خب بقيه اوقات هم که ميتوني اونو تماشا کني . گفت درسته اما تو يه همچين اوقاتي هم من بهتر ميتونم ببينم اش و از اون مهمتر او هم يه نگاه ديگه اي بهم ميکنه که به همه دنيا مي ارزه. و حاظرم به خاطرش يه عمر گرسنگي بکشم .گفتم اين راز رو با کسي هم گفتي؟.گفت هرکي رو ديدم بهش گفتم اما تا چشماشون به سفره ميافته به فکر خوردن هستن و تا سير ميشن يا چيزي بهشون نميرسه يادشون ميره و با ناشکري ميرن .اينو به تو هم گفتم و تو نيز فراموش خواهي کرد.


من هم با تو ميگويم و فراموش نکن ضيافت شروع شده ...


بنازم به بزم محبت که آنجا گدايي به شاهي مقابل نشيند


  
اين هم يادگاري اين ضيافت             دلم ازت خيلي پره





آخرين ترفند:ديگه نا اميد شده بودم ماه رمضون امسال هم ديگه داشت تموم ميشد و من هنوز حتي نميدونستم بايد چيکار کنم .از اين مسجد به اون هيات از اين محفل به اون پاتوق رفتن هيچ کدوم راضيم نميکرد.ميترسيدم اين ماه هم تموم شه و سهم من فقط گرسنگي و تشنگي و بيخوابي بوده باشه. ايقدر غرق تو اين فکرا  بودم  که نفهميدم دو ساعته تو مسجد نشستم و همه قرآنشون رو خوندن و يه منبر هم گوش کردن و ياالله دادن و دارن ميرن .پاشدم خودمو جمع جورکردم واز مسجد زدم بيرون.دم در ديدم يه گدايي نشسته يه کاسه طلايي پنج تن و يه کاغذ بزرگ که کلي نسخه و نامه ضميمه اش کرده و رو کاغذ از فلاکتش و اينکه عيالواره و کسي رو نداره و همه چيزش روتو جووني از دست داده و هزارتا درد ديگه .تازه هرجاي بدنش رو هم که يه عيبي داشت تو معرض ديد گذاشته بود.مردم هم خوب پولي براش ميريختن.يکي گفت آفرين بهش ببين اين يارو فهميده کي و کجا بياد گدايي.اون يکي گفت فکر کنم از همه  بشتراون  دشت کرده.يهو يه فکر تو سرم صداکرد .گفتم امشب ميرم در خونه اوستا کريم همه عيبها و خطاهام رو براش رو ميکنم  دستمو هم مثل کاسه پنج تن گداهاميگيرم جلوم .مثل اونا تو کاسمو مينويسم الهي به محمد و علي و فاطمه والحسن والحسين تا اسم آخري رو آوردم يه چيزي افتاد تو کاسم باورم نميشد به اين زودي دشت کنم.وقتي نگاه کردم يه قطره اشک بود 


¤نويسنده: حسين

همسنگرهاي با صفا()

+ جرعه پنجم :بعضي از مخلوقات خدا!!!(

يکشنبه 1/5/1385 :: ساعت 3:2 صبح

هيچ قصد نوشتن نداشتم ولي اگه شماهم نظر منو بدونيد شايد ديگه بيکارنمونيد!


کاش مي شد اشک را تهديد کرد مدت لب خنــد را ،  تمــديد کرد   کاش مي شد در ميان لحـظه ها لحظـه‌ي ديـــــدار را نزديک کردحتما توي تلويزيون ديديد بعضي از مخلوقات خدا!!!(مثلا گاوميش ها)وقتي چند تادشمن مثل دو سه تا شغال جمعشون رو مورد تهاجم قرار ميدن همه فرار ميکنن و هر کدوم تنها فکر خودشون هستن حتي بعضي وقتها قيد بچه هاشون رو هم ميزنن وقتي شکار شکارچي تمام شد و چند تايي قرباني شدن همه با خيال راحت در چند متري همون شکارچي مشغول چرا ميشن و منتظرن تا دفعه بعد و شکار بعد و قرباني بعدي.


اما در طرف مقابل مثلا شيرها وقتي يه موجودي اعم از شکار يا شکارچي به حدودشون وارد ميشه با تمام وجود باهاش مقابله ميکنن تا وقتي بيرونش کنن


اما چرا بهو ايندفعه واستون از راز بقا گفتم؟اگه قول بدين بهتون بر نخوره ميگم ماها هم يه جورايي يکي از اين دو دسته هستيم." فلسطين¸ اسرائيل¸ آمريکا ¸افغانستان ¸عراق¸و حالا  لبنان و سوريه وبعد..." واقعا خط قرمز ما کجاست؟     شما رو به خدا شده يه چند لحظه به اين مطلب فکر کنيد.نظر شما چيه؟


¤نويسنده: حسين

همسنگرهاي با صفا()

   1   2      >

هر انسانی را لیله القدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و «حر» را نیز شب قدر اینچنین پیش آمد «عمر بن سعد» را نیز من و تو را هم پیش خواهد آمد...................................