<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>(عطش)تو رانيز كربلايي ست كه تشنه خون توست</title>
<link>http://mojahed.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " (عطش)تو رانيز كربلايي ست كه تشنه خون توست "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Thu, 28 Aug 2008 21:15:09 GMT</lastBuildDate>
<author>حسين</author>
<item>
<title>مادر نمير!</title>
<link>http://mojahed.ParsiBlog.com/224167.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;DIV class=posts style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=3&gt;مادر نمير! مردن براي تو زود است و يتيمي براي ما زودتر.&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;يا فاطمه من عقده دل وا نکردم ....&quot; hspace=0 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:v1EPmyJAMcKgSM:http://ahadpop.googlepages.com/ya-zahra.jpg&quot; align=right border=5&gt;ما هنوز کوچکيم، از آب و گل در نيامده‌ايم. هنوز سرهايمان طاقت گرد يتيمي ندارد.&lt;BR&gt;نهال تا وقتي که نهال است احتياج به گلخانه و باغبان دارد، تاب سوز و سرما و باد و طوفان را نمي‌آرد، و ما از نهال کوچک‌تريم و از غنچه ظريف‌تر.&lt;BR&gt;اما نه، نمان براي محافظت از ما، نمان براي اين‌که از ما مراقبت کني.&lt;BR&gt;تو خود اکنون نياز به تيمار داري. بمان براي اين‌که ما تو را بر روي چشم‌هاي خود مداوا کنيم.&lt;BR&gt;تو اکنون به کشتي نجات طوفان‌زده‌اي مي‌ماني که که به سنگ کينه جهال غريق، شکسته‌اي و پهلو گرفته‌اي.&lt;BR&gt;بمان براي اين که ما بي‌مادر نباشيم. بمان براي اين که ما مادري چون تو داشته باشيم.&lt;BR&gt;مي‌دانم که خسته‌اي، مي‌دانم که مصيبت بسيار ديده‌اي، زجر بسيار کشيده‌اي، غم بسيار خورده‌اي و مي دانم که به رفتن مشتاق‌تري تا ماندن و به آن جا دلبسته‌تري تا اين جا.&lt;BR&gt;اما تو خورشيدي مادر! بمان! به خفاشان نگاه نکن، اين کوري مسري و مزمن دلت را مکدر نکند، تو به خاطر همين چند چشم که آفتاب را مي‌فهمند بمان.&lt;BR&gt;مي‌دانم که تو به دنبال چشمي براي ديدن و دلي براي فهميدن گشتي و نيافتي.&lt;BR&gt;من با چشم هاي کودکانه خود شاهد بودم که تو با آن حال نزار، سوار بر مرکب مي‌شدي و به همراه پدرم علي و دو برادرم حسن و حسين، شبانه بر در خانه‌هاي تک‌تک مهاجرين و انصار مي‌رفتيد و آنها را به دريافتن حقيقت ، دعوت مي‌کرديد.&lt;BR&gt;... اما مرد نبودند، به عهد خود وفا نکردند، بهانه آوردند، بهانه‌هايي که حتي کودکانشان را مي‌خنداند و دل بزرگان را به آتش مي‌کشيد...&lt;BR&gt;پدر که خود اسوه صلابت بود، از اين همه استواري تو لذت مي‌برد، اما دلش از مشاهده حال و روز تو خون بود. زني هيجده ساله، اما اين طور مريض و رنجور و خسته.&lt;BR&gt;خدا بکشد دشمنان تو را مادر! که در طول چند ماه با سوهان خباثت، رشته حيات تو را بريدند. ام‌کلثوم به فداي چشم‌هايي که لحظه به لحظه بي‌فروغ‌تر مي‌شوند...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 May 2007 15:53:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=224167</comments>
 <dc:creator>حسين</dc:creator>
<guid>http://mojahed.ParsiBlog.com/224167.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

